دیوانه وار
!نوشتن انفجار قلب است در سکوت ، و دیگر هیچ
توی این خس خس های آخر سال 89 دوباره حس میکنم که این منم ، زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد! کسی می فهمد که من روحم درد میکند؟ و از همه چیز خسته ام، خسته، کلافه ،غمگین.... زانوهایم را توی بغلم می گیرم و مثل بقیه وقتهای دلتنگی به دیوار کنار تخت تکیه می دهم و به اول روزی فکر می کنم که حس کردم عاشق شدم و روزی که حالاست و فکر میکنم که ای کاش اصلا نمی آمدی وسط زندگی من.چه خوب که اینجا را یادت نیست و با خیال راحت می توانم بنویسم که همچنان دوستت دارم و توامان متنفرم از آن روی دیگرت که این روزها دوباره رخ نمایانده... چه خوب که کسی این خانه را بلد نیست.پدر اخم نمی کند،مادر فریاد نمی کشد،تو نمی توانی حرفهای نامربوط بزنی.چه خوب که اینجا من محترمم و کسی حق حکم فرمایی ندارد.چه خوب که اینجا کینه های قدیمی خانواده ات دامان خوشبختی ما را نمی گیرد!! خوشبختی.... مفهوم غریب آرزوهای من... آرزوها ، توهمات تو هرچه که دوست داری اسمش را بگذار و من باز هم تنها می مانم میان معلق فضا...تصویر می آیند...خیال ها می روند...من با لباس سپید عروسی خندان به خودم نگاه می کنم که مچاله شده زیر پتو و دلش می خواهد همه چیز را رها کند و از این جا برود...منی که میان جمع می رقصم و بقیه با تحسین زیبایی ام را خیره می شوند به منی که خسته از جنگ و جدل های بی پایان دلش جدایی می خواهد و کمی راحت دل می نگرم... من خودم را گم کرده ام...آن دختر شاد و معصوم را... روزهای آخر زمستان 89 است.... یعنی من می میرم برای این قرارهای یواشکی! مخصوصا وقتی بعد از یک دعوای حسابی باشه.شوشویی صبحه کله سحر حدود 8 اینا اومد خونمون و حسابی همه چی رو از دلم درآورد.آخرشم گفت که غصه نخور خونه رو می خریم.این وسط یه بیست میلیون ناقابل لازم داریم که اگه جور شه کم کم کارامون ردیف میشه.مهدی همین جور رو تختم دراز کشیده بود و من نشسته بودم کنارش و با تمام قوا کیک پنیری می خوردم که یهو دیدیم یه آدامس چسبیده به آرنجش.معلوم نیست آدامسه از کجا اومده بود هرکارم کردیم کنده نمیشد.خلاصه من با قیچی می بریدمش اونم هی غصه ی موهای دستشو می خورد که همراه آدامسا کنده میشد منم بهش اطمینان میدادم که هفته ی بعد درمیاد عین اولش میشه! نمی دونم چرا هروقت غمباد میگیرم میام سر وقت این پرشین بلاگ بیچاره. الان شدیدا احساس افسردگی دارم.یعنی فاصله بین ذوق مرگی و دپرسی اینقدر برام کم شده که کلافه م کرده. بعضی وقتا اینقدر در کمال آرامش و خونسردی دلمو میشکنه که یهویی و به طرز دیوانه واری از همه چی بدم میاد.بعد فرداشم که زنگ میزنه انگار نه انگار! یعنی اصلا نفهمیده که منو ناراحت کرده! این ساز مخالف خوندنای مهدی خسته م کرده زیادی به خانواده و رسم و رسومات گیره میده منم نمی تونم بهش بفهمونم انجام دادن بعضی کارای کوچیک به خاطر دل پدر مادرم که نمیکشدمون.قرار محضرو کنسل کردم، به طور خودجوش و همیشه در صحنه! در حالی که از ناراحتی و ضعف اعصاب ستون فقرات و معده م داره توامان تیر میکشه.... سال 88 برای ما تلخ تموم شد، نمیخوام از غصه ها و از دست دادن هامونو دوباره به یاد بیارم.مهم اینه که تصمیم گرفتیم امسالمون رو یه جور دیگه بسازیم.مهدی به من قول داده که مراسممون رو میگیریم و همه چیز جور میشه ومنم از ته دلم بهش مطمئنم! شنبه صبح زود از خواب بلند شدم و شال و کلاه کردم سمت دفتر.چون شب قبلش قرار شیطونی و پیچوندن و.... گذاشته بودیم! میشه گفت سال تحویل گرمی داشتیم:دی این مراسم دید و بازدید بدجوری روی اعصاب منه.به نظرم کسل کننده ست.فردام قراره بریم جنوب که خیلی حیفه شوشویی نمی تونه با ما بیاد و من نمی دونم با غصه ی دوریش چه کار کنم. امیدوارم که به زودی همه ی این دلتنگی ها تموم شه... این گردش های عصرونه رو دوست دارم.این که دفتر و کار و زندگیتو به خاطر دل من بی خیال میشی رو دوست دارم.این که اولش اخمالویی بعدم دستمو همچین محکم نمی گیری که یعنی من قاطی ام رو دوست دارم! اینکه من به روی مبارکم نمیارمو خنده های عریض و طویل و نگاه های شیطنت آمیز تحویلت میدم و آخرش یخت میشکنه رو دوست دارم! هنوزم این تلافی کردن های یواشکیتو دوست دارم! دیروز خیلی خوب بود.بعد یه هفته که جفتمون اعصاب معصاب نداشتیم و منم توو مود دپرسیو غصه و گریه بودم کلی بهمون خوش گذشت .البته هنوزم شدیدا به خاطر مشکلات کاری همسری نگرانیم ولی ما روزای بدتر اینم داشتیم و من کاملا بهش اطمینان دارم و مطمئنم همه چیزو ردیف می کنه. توو این شرایط چقدر خوب میشد اگه واممون جور میشد.چقدر کمکمون می کرد!بعضی وقتا خسته میشم اینقدر دعا می کنم.خدا جون لطفا نذار از تو هم نا امید شم! من همین که بتونم چند روز یک بار صورت ماهتو ببینم و چشم بدوز تووی چشمات راضی ام! همین که دستمو محکم بگیری تووی دستت، شونه به شونه ات راه برم و همه ی وجودم از آرامشی که کنارت دارم گرم بشه خوشحالم ! همین که بغض همیشه آماده م به خاطر یه چیز کوچیک بترکه و تو نازمو بکشی از ته دل حس می کنم که خوشبختم. الان دیگه فکر نمیکنم که حتما باید کار شاقی بکنم تا از زندگی لذت ببرم ، الان زندگیم مثل یک پازل چند هزار تکه شده و هر بار ، هر روزی که با توام یه دونه رو میذارم سر جاش و از این کشف های دوباره و چند باره لذت می برم... الان کم کم یاد گرفتم که برای بدست آوردن چیزهای باارزش باید جنگید ، باید منعطف بود ، باید صبر کرد و باید امیدوار بود... آشپزی کردن مثل جادو می مونه ، نمی دونستم که چقدر این کارو دوست دارم و چقدر هم توش واردم! بالا سر قابلمه دعا خوندم و گفتم خدا جون لطفا خوشمزه بشه ! بعدم ظرفو زدم زیر بغلم و کلا یه جوری سریع رانندگی کردم از ذوقم که نیم ساعته رسیدم دفتر. چشماش گرد شده بود فکر می کرد این لحظه رو داره توو خواب میبینه!طفلکی! وقتی من کنارش میشینم کلا نمی تونه کار کنه ، چشماش به مانیتوره ولی ته دلم می دونم حواسش نیست با انگشتم روی دستشو نوازش می کنم یه صفحه ی جدید باز می کنه آروم صورتشو می بوسم نگاهش به دره ، لبامو می بوسه، تنم کرخت میشه دستاشو قلاب می کنه تووی دستم و نمی دونه که با این کار چقدر عاشقش میشم! همیشه وقت خداحافظی بغضم توو گلومه!همیشه م می پرسم بعدم که ازدواج کردیم منو اینقدر دوست داری؟محکم فشارم میده توو بغلش و میگه معلومه دیوونه! این روزها زنانگی رو تجربه می کنم! عمیقا. این روزها رو علی رغم سختی هاش دوست دارم... چهار دیواری تنهایی ام سقف ندارد ، بر من ببار. دلتنگی ات صبورم کرده وقتی هر ثانیه طرح صورت ماهت مقابل چشمانم نقش می بندد! درست از همون لحظه ای که بغلم می کنی و می گی خداحافظ دلم تنگ میشه برات!

| Design By : Night Skin |
